قرار بود که این دفعه جنگ را ببردبیاید و دل ماده پلنگ را ببرد

به خاطرش سر تیمور لنگ را ببُرد

شبانه دختر شاه فرنگ را ببرد

قرار بود که از چنگ شب رها بشود

به آفتاب قسم داد گرگ و میش نرفت

قرار بود که این بار قهرمان باشد

قرار بود… ولی باز… خوب… پیش نرفت!

همیشه مثل خودش بود: ساده و بَدَوی

همیشه ربط زیادی به من نداشته بود

همیشه فکر پریدن، همیشه فکر سفر

شبیه چلچله‌ای که وطن نداشته بود

تمام شب، از تکرار قصه‌ها پُر بود

تمام روز به تعقیب خواب‌ها می‌رفت

همیشه سایه‌ی یک جنگجوی تنها بود

به جنگ لشگری از آسیاب‌ها می‌رفت

همیشه جنگ نکرده، شکست خورد، ولی

در آرزوی نبردی دوباره بود دلم

هزار مرتبه آتش گرفت و دور افتاد

شبیه پیرهنی پـ ــ ــاره پــ ــ ـاره بود دلم

همیشه حسرت قدری عزیز بودن داشت

که چاه‌کن شد و تعبیر خواب، یادش رفت

دل شکسته‌ی من بندباز پیری بود

که راه رفتن روی طناب یادش رفت!

تهوعی ابدی بود در نفس زدنش

همیشه از طاعونی سیاه، واهمه داشت

تمام مدت، بیگانه بود… مسخ نشد

تمام زندگی‌اش وحشت محاکمه داشت

همیشه دلهره‌ی دیگران به او می‌گفت:

به فکر تیغ نیفتد! دوباره سم نخورد!

چگونه امکان دارد که زندگی بکنی

و حالت اصلن از زندگی به هم نخورد…

- حامد ابراهیم ‌پور -

موضوعات: اعتقادی
[پنجشنبه 1396-06-02] [ 10:26:00 ق.ظ ]