حسرت شد آخر یک ملاقات حضوری
یک آرزو مقتول دست ناکسان شد
هر شب هراسان بودم از کابوس هجران
یک صبح دیدم از قضا تعبیرش آن شد
ای اولین برنامهی تحویلِ سالم
نوروز بیتو، اولین روزِ خزان شد
تهران که پای تخت تو، کانون ما بود
آیا خبر داری که حالا نامَکان شد؟
اصلاً مهیّای چنین رفتن نبودم
حتی خدا حافظ نگفتم، ناگهان شد
آه و فغان، این درد بیش از ظرف من بود
جام بلا در قامت پیغمبران شد
طفلی که بسته بعدِ بابا دل به مهرت
حالا دگر حقاً یتیم و بینشان شد
جانت ضمیرِ حکمت و قلبِ غزل بود
با رفتنش، عظمیٰ بلایی در جهان شد
گرچه نوای هر شبِ ما سوگواریست
امّا نبودت، عدهای را آب و نان شد
گفتند دیگر فاتحه خواندیم و پایان
حاشا که حالا نامِ تو جزوِ اذان شد
تو پرچمِ تفکیکِ پاکان از بدانی
هرکس بدت را گفت، از اهریمنان شد
کوشید اسم و رسم تو خاموش گردد
بارید و کوهت ناگهان آتشفشان شد
با رفتنت شاعر شدم، دیدی چه کردی؟
درد درونِ سینه جاری بر زبان شد
برگرد تا پیش خودت شعری بخوانم
در نوبتِ من، فاصله تا آسمان شد
ما یادگار ، انگشتر و چفیه نداریم
تصویرِ تو در قابِ آخر، سهمِ مان شد
این نوبه هم دنیا به کامِ مشهدیهاست
چون این علی هم رهسپارِ شهرشان شد
اصلاً شروعِ قصّه از بیتِ علیهاست
این زخم هم با مصرعِ او خونروان شد
جز دشمنی با دشمنت حرفی نمانده
باید به عذر و ناله کردن بدگمان شد
ای خلق، تنها زندگی نزد حسین است
آن کس که آنجا مُرد، اینجا جاودان شد
شیرازهی اُمّت فقط حرفِ امام است
هرجا که دل لرزید، پا هم ناتوان شد
یکتا اَبَرْقُدرت در این عالم الٰه است
هر ذرّه المثقال حق شد ، کهکشان شد
جانا، نوایی ده که بر عهدم بمانم
خوش باد روزی که یدِ صاحبزمان شد
#علی_بابایی