| حسرت شد ... | ... | |
|
حسرت شد آخر یک ملاقات حضوری یک آرزو مقتول دست ناکسان شد یک صبح دیدم از قضا تعبیرش آن شد نوروز بیتو، اولین روزِ خزان شد آیا خبر داری که حالا نامَکان شد؟ حتی خدا حافظ نگفتم، ناگهان شد جام بلا در قامت پیغمبران شد حالا دگر حقاً یتیم و بینشان شد با رفتنش، عظمیٰ بلایی در جهان شد امّا نبودت، عدهای را آب و نان شد حاشا که حالا نامِ تو جزوِ اذان شد هرکس بدت را گفت، از اهریمنان شد بارید و کوهت ناگهان آتشفشان شد درد درونِ سینه جاری بر زبان شد در نوبتِ من، فاصله تا آسمان شد تصویرِ تو در قابِ آخر، سهمِ مان شد چون این علی هم رهسپارِ شهرشان شد این زخم هم با مصرعِ او خونروان شد باید به عذر و ناله کردن بدگمان شد آن کس که آنجا مُرد، اینجا جاودان شد هرجا که دل لرزید، پا هم ناتوان شد هر ذرّه المثقال حق شد ، کهکشان شد خوش باد روزی که یدِ صاحبزمان شد
[سه شنبه 1405-04-16] [ 05:54:00 ب.ظ ]
لینک ثابت |
||

